گاهی

گاهی که همینطور مودب و تمام قد دستها آویزان کنارم روبرویت ایستاده‌ام و چشمها را بسته‌ام که تمرکز کنم روی کلماتم احساست میکنم.بغلم میکنی و میکشانی‌ام سمت خودت.سرم را روی سینه‌ات میگذاری ودست میکشی تمام جاهای زخمی‌ام را،میبوسی ام .نمیگذاری بغض کنم و فقط گوش میکنی تا باقی جملاتم را بگویم وقتی خم میشوم سرم را میبویی و وقتی به پاهایت می‌افتم سرم را در دامنت میگذاری.احساست میکنم صدای نفسهایم را میشنوی و بیشتر از رگ گردن نزدیکترم میشوی.گاهی که همینطور زل زده ام بهت و با تمرکز میگویم ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم احساست میکنم بغلم میکنی و در گوشم تکرار میکنی

 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی 
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

/ 0 نظر / 4 بازدید