روزمرگی خسته کننده

نمیخوام متهم به نا سپاسی و بدبینی یا حتی افسردگی بشم که به قول آقای همسر بهترین روزهای زندگیمونه و با همه بیخوابی‌ها و وقت کم آوردنا و بهم خوردن بعضی کارهای همیشگی مثل کتاب خوندن باز هم زندگی شیرینه و در کنار هم بودن آرامش بخشه اما نمیدونم بیحوصلگی مزمن این روزهایم از خبرهای ناخوشایندی که از اطرافم میشنومِ یا از گلایه‌های مردی که منو محرم حرفهای دلش کرده و با همه‌ی صبوری و بزرگی و کاردرستیش با منِ کوچکترِ از همه جا بیخبر درددل کرده که حتی افتادن اسمش روی گوشیم متعجبم کرد که یعنی اینوقت روز بزرگی که عاشقانه دوستش دارم با من چه کار دارد و وقتی گلایه‌هاشو از بقیه پیش من کرد دلم گرفت به کجا میرسن آدمهایی که خدای لب باز نکردنن باید حرف بزنن باید خالی کنن خودشونو و نمیدونم به چه دلیلی منو انتخاب کرده بود و مطمئن بود حرفاش پیشم میمونه و درز پیدا نمیکنه .صدای ناراحتش کلّ صبحم رو هیچ کرد کلا من تحمل ناراحتی کسی رو ندارم حالا اگه این کس یکی از مهمترین مردهای مردِ زندگیم باشه دیگه بدتر نمیدونم موندن بر سر دوراهی رفتن یا موندن عصبیم کرده یا این روتین کار از هفت و نیم صبح تا پنج بعدازظهر و  کل کل با دوروبریهام که انگار هرچقدر ملایمتر رفتار  میکنم بی‌پرواتر و گستاختر میشن و وقت وانرژی میگیرن ازم که قوتی باقی نمیمونه برام.مدتهاست که نمیتونم دو کلمه با مامانم حرف بزنم وقتش نیست توان و حوصله‌ش نیست مزخزفترین نوع کار کردن همین روزانه ده ساعت درگیر محیط کار بودنه.مسلما دوست ندارم موندگار بشم تو این وضعیت و مطمئنا هم که گذرا خواهد بود اما تا بگذره این روزها و خبرهای بهتری بشنوم یا دو سه روز دیگه زنگ بزنم به آقا جون جونیه  که ببینم صداش آرومتر شده و این تصمیم بزرگ رو هم بگیریم تعادل برقرار میشه  بیحوصلگی و بد اخلاقیِ من اذیت کننده است برای دیگران ولی اینم سیکل داره تموم که شد همه چیز باز هم عادی خواهد شد.آقای همسر میگه که اتفای خوب وبد به تناوب تو زندگی‌ آدما رخ میده پس به حرف آقای همسر اعتماد کرده منتظر روزهای خوبِ خوب و شاد میمونم.

/ 0 نظر / 6 بازدید