نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

گفت:
عادتش شده رنجاندن من هر روزی که بیشتر دلتنگش میشوم بیشتر امیدوارش میشوم بیشتر به سویش میروم.روزهای خوب با هم بودنمان را ساخته نساخته ویران میکند . و من عادتم شده دل بستن و از نو ساختن و اشتباه رفتن. 

گفت:
گناه از او نیست از من هم نیست تاس علاقه هایمان دلبستگی هایمان اوج و فرودمان جفت نمی‌افتد. او سرش گرم جای و چیزی دیگر و من دلم جای دگر و شوری دیگر. او سرش فرمانده است و من دلم. و جمع اضداد است دل و عقل. فلسفه دل و عقل بیجواب میماند

گفت:
درد ندارد.به من امیدی برای تغییر دادنم ندارد رنج نمیکشد از عاجز بودن من برای درک عقلش و من رنج میکشم از ثباتش از عاجز بودنش برای درک دلم.من هزار بار کشته میشوم از تغییر نکردنش.درد دارم دلم فشرده میشود و بغضم میگیرد از این همه خط راست بودنش مقابل سینوس روحم

گفتم:پای دلت در میان است. دوست داشتن تاوان دارد.تغییرش نده نخواه که بشود مثل خودت میان مارپیچ زندگی ات بگذار او راه مستقیمش را برود و دردت رنجت دل فشرده ات را بنویس به حساب دوست داشتنش. کنارش بمان تا توان داری. تو مدعی دلی و دلدار همیشه مهربان تر است و صبورتر . 

/ 2 نظر / 13 بازدید
مهدی

سلام. عجب متن زیبایی بود. دستت درد نکنه مریم. خیلی خوندنی بود. [گل]

گفت درد ندارد؟! رنج نمی‌کشد؟!! [سوال]