دلتنگی

یکماه بیشتره که از اینجا بیخبرم،همش به خاطر نداشتن اینترنت و وقت بوده که الان اتفاقی دیدم از محل کار میشه به اینترنت کانکت شد.ذوق مرگ شدم بسکه بیخبر بودم این مدت از همه اخبار و حرف وحدیث و گفتن و خوندن.هرچند اینجا هم باید یواشکی نوشت تا بقیه بو نبرن که من از این گنج پنهان با خبر شدم.این یکماه بعد از امتحان فیزیک خیلی زود گذشت خیلی زودتر از اونچه فکرشو میکردم اما گذشته و هنوز از نمره فیزیک خبری نیست.این هفته آخری مشهد بودم که خب مشهده و حال و هوای خاص خودش.همش نگران بودم که نتونم از مراسم شام غریبان امام رضا که یه جورایی خیلی زیباست اینجا بنویسم ولی خب الان انگار میشه که یه حرفایی زد.یه جمعیت خیلی زیادی از خادمای حرم که همه لباس یکسان تنشون بود و یکی درمیون لاله با شمع روشن و منقل مخصوص دود کردن اسفند صف کشیده بودن و همه عزاداری میکردن.صحنه جالب و غریبی بود که از نزدیک دیدنش حال دیگه‌ای داشت .و خب من که عاشق اون گنبد طلای امام رضام و ساعتها روبروش وایسادن خسته‌ام نمیکنه.هرچند که بودن در بین جمع خانواده و شیطونی ها و خنده‌های از ته دل،خستگی و نگرانی این چند وقته رو تا یه حد زیادی خوبانه کرد.مهربونیها و صبر الناز و طاهر و شیرینیهای آرشیدای عزیزم تو این چند روز خیلی زیاد بود.تشکرانه.اگه خوندی اینجا رو  ببوسش کوچولوی شیرین بابایی رو.

آدم هول هولکی بنویسه همینجوری میشه دیگه خودشم نمیدونه چی گفته!!!!!

 

/ 0 نظر / 2 بازدید