خ مثل خانواده

باید گفت.باید حرف زد باید نوشت باید خواند باید جرات پیدا کرد و اعتراف کرد باید حتی قسم خورد که اولین منسجم‌ترین بی‌پیرایه‌ترین صادق‌ترین و امن‌ترین گروه دنیا که در آن هستی میگیری رشد میکنی  هویت پیدا میکنی و بالنده میشوی فقط خانواده است.باید از خانواده گفت.همان خانواده‌ای که من فرزندش هستم.فرزندی که خوب میدانم هرگز آنطور که شایسته است قدر ندانستم و حالا هم که به صرافت گفتن ازشان افتادم بزرگترین دلیلش دوری است و دلتنگی نه آن که پخته شده باشم و فهمیده باشم که داشتنشان چقدر باارزش است و فکر نمیکنم هرگز هیچ فرزندی بتواند قدر و اندازه‌ی وجود پدر مادرش را درک کند.فرزندی که منم همواره نالید ازکمبودها در زندگی در شکستها مقصرشان دانست مقایسه شان کرد با دیگرانی که هیچ هیچ هیچ ذره‌ای از وجودشان با من نبود چشمشان دنبال من نبود قلبشان برای من نمیزد فرزندی که منم هرگز نفهمید که قلب چه کسانی برایم تپید کدام چشمها دنبالم دویدند و دل چه کسانی برایم لرزید.میخواهم حالا که همین دلتنگی و دوری بیشتر از همیشه تلنگرم میزند برای دوست داشنشان برای داشتنشان برای همیشه داشتنشان بگویم حتی اگر اینجا را نخوانند اما بگویم...
از پدرم
که دنیای مهربانی است که اسطوره تلاش و خستگی‌ناپذیری است . صداقت وجدان و درستکاری با وجودش برایم شکل گرفته است هرچند هیچ‌گاه دستانش را به گرمی نفشردم و در عمق چشمانِ همیشه خندانش دقیق نشدم تا بگویم که چقدر زیاد دوستش دارم خیلی بیشتر از آنچه خیال میکند خیلی بیشتر خیلی بیشتر و دوست دارم بگویمش که میدانم میدانم که چقدر تنها و بی هیچ حمایتی و فقط با توان و تلاشش زندگی ما را ساخت و فرزندی که منم همه مشکلات زندگی را به گردنش انداخت تا از زیر بار مسئولیتها رها شود و هرگز راضی نشد دوست دارم بگویمش پشتم به حضور همچون کوهش گرم است به خاطر وجودش است که نمیترسم  و دلم قرص میشود. دوست دارم بگویمش که پدر پناهم است.
از خواهرم
دختری به زیبایی خورشید و قلبی به پهنای آسمان . با وجود همه اختلاف‌نظرها و سلیقه‌هامان بودنش و صدایش زندگی بخش است. چقدر حرفهایی هست که فقط بین ماست چقدر خاطره داریم به اندازه‌ی بزرگ شدنش به اندازه‌ای که امروز بیست و پنج ساله میشود. دوست دارم بگویمش که چقدر نگران آینده‌اش هستم نگران نه به معنای اینکه من خواهر بزرگتر هستم و فکر میکنم هنوز خوب از بد را جدا نمیکند که حالا خوب قد کشیده است در بیست و پنج سالگی بیشمار تجربه دارد و مسیرش را درست جلو رفته است نگرانم چون تنها خواهر من است زیباست تواناست شور زندگی در وجودش بی حد است دوست دارم همین امروز که تولدش است بگویمش چقدر بودنش مهم است چقدر دوستش دارم و چقدر خوشبختی اش را میخواهم.
از برادرم
تک پسر همین جمع کوچک ما که هر چه ما بیشتر خیال‌بافی‌ها و رویا‌پردازیهایش را نادیده گرفتیم بیشتر جلو رفت و موفق‌تر شد عزیزکم دیگر همان پسر بچه کوچک نیست که برای زبان باز کردنش حرص خوردیم برای جراحی شدن چشمهایش در دو سالگی گریه کردیم برای زبان ترکی بلد نبودنش درهشت سالگی در شهر غریب غصه خوردیم برای درس نخواندش عذاب کشیدیم حالا بزرگ شده دانشجو شده اعتماد همه ما را جلب کرده است و مثل همه‌ی این سالها آهسته و پیوسته بی‌هیچ هیاهویی و توقعی راهش را ادامه میدهد.دلم میخواهد بگویمش که پایان دعاهای من تویی و آینده‌ات و زندگی‌ات که به راه باشد که دوستان سالم کار و بار پر رونق و آینده‌ی درخشانی داشته باشی.
از مادرم
آه از مادرم مادر م مادرم.
مادرمادرم مادرم. اسطوره صبر و سکوت و عشق . کاش  بداند که اولین بار که عاشق شدم عاشق او شدم. عاشقش شدم و عاشق حسود است و منِ ذاتا حسود میمردم از نبودنش از سفر رفتنش از جلوی در خانه با همسایه حرف زدنش از خرید رفتنش از مریض شدنش. عاشق صورتش هستم که سالها حرف دارد عاشق دستها و پاهایش که سالها خستگی دارد عاشق صدایش که امیدم میبخشد عاشق آغوشش که پناهم است. عاشق خود خواه هم میشود میخواهمش برای آنکه وجودم به وجودش بسته است  فرزندی که منم هرگز درک نمیکند او هم خسته میشود کلافه میشود بیمار میشود او هم استراحت میخواهد او هم سفر لازم دارد او هم باید وقت داشته باشد برای خودش .درک نمیکنم اما میدانم میدانم که عاشقش هستم که وقتی ندیدنش به دو ماه میرسد شبهایم پر ازبغض میشود و دلم پر میکشد برای صورت نرمش و دستهایش که بگیرمشان و بفشارمشان و آرام بگیرم.مادر مادر بدان که قلبم هر لحظه با تو میزند هرلحظه و آنقدر که میخواهم تو باشی و سلامت و خندان و پر امید، هیچ از دنیا نمیخواهم هیچ هیچ هیچ.تو که باشی پدرم که باشد من هیچ حسرتی ندارم هیچ کمبودی ندارم.آه که از تو بخواهم حرف بزنم سالهای عمرم را باید کلمه کنم.میتوانم؟ نه نمیتوانم.نمیشود.مادر مادر مادر.
هرچه بیشتر میگذرد از گذران عمر بیشتر میفهمم که دغدغه‌ای جز بودن و سلامت بودن خانواده‌ام ندارم.برای فرزندی که منم _با همه قدرنشناس بودنم_ دیدن تمام دنیا و شگفتیهایش رفتن به تمام جاهای نرفته گرفتن تمام مدارج عالی تحصیلی و شغلی دیدن تمام فیلمها خواندن همه‌ی کتابهای عالم تجربه کردن هرآنچه که قابل تجربه کردن باشد قلقلکم نمیدهد وقتی با آنها باشم وقتی بدانم که که سایه‌شان بر سرم گسترده شده است.هیچ چیزی حسرتم نمیشود دریغم نمیشود وقتی هرروز صدایشان را بشنوم که میخندند و امیدم به زندگی کردن را زنده میکنند.
خدایم شاهد است که هیچ نمیخواهم جز سلامتی و طول عمر با عزت برای پدرم .مادرم پدر و مادر همسرم و عاقبت به خیر شدن همه‌ی آنها که حقی بر گردنم دارند.آمین.

/ 1 نظر / 9 بازدید
سهیلا

خانواده را همین بس که دختری چونان تو دارد فهیم و مهربان عزیزکم با نوشته ات اشکم را در آوردی زیبا بود نه به صرف نوشته شدن که این به واقع قدر دانی جانانه ای بود کاش پدر و مادر این نوشته را میخواندند و خستگی از تنشان رها میشد سلامت بمانی مریم بانو....