با تو حکایتی دگر این دل ما بسر کند شب سیاه قصه راهوای تو سحر کند*

خب امروز یک روز کاملا معمولی که نه خیلی زود به الانش رسید نه خیلی دیر با چشای خواب الوده خسته گذشت چون دیشب بسکه شور میزد دلم خواب به چشمم نیومد  اصلا تموم بشه این روز معمولی که چی بشه که بعد از اینکه ساعت شد یک ربع به پنج چکار کنم گیرم تموم بشه و مثل هر روز انتظار بکشم که این عقربه ها تند و تندتر بچرخن وبرسن به پنج و نه بعدش چی ،نه !!حتی حوصله رفتن به اسکان و پروب کردن کت دامن طوسیه رو که دیروز دیدیم رو هم ندارم یا حتی اینکه بخوام برم پالیز کت دامن سورمه ای سفیده رو بپوشم مامان ببینه تنگی کتش چقده ذوقشم ندارم حالا بیای بگی چرا نرفتی و اصلن وقت دیگه نداریما که بریم کت دامن بخری واسه عروسی چرا با مامان نرفتی خب میرفتی استراحت میکردی دوش میگرفتی بعدش با مامان میرفتی که هرچی بگی فایده ای نداره که چون من نرفتم دیگه و خب حالا فقط همون یه دونه سه شنبه مونده که طبق معمول سر فوتبال رفتن و نرفتن بحث کنیم و بگم برو اقاجون برو حقته من نمیخوام تو رو از تنها سرگرمیت جدا کنم و البته تو دلم به هرچی باشگاهه و فوتبال و سه شنبه است بد و بیراه بگم که اخه تقصیر من نیست که همیشه کارای مهم میمونه واسه سه شنبه ها و تو بگی نه قبلن حرفشو زدیم و اینجور و اونجور و مثلا من قانع بشم و باز هشت و نیم که شد نری فوتبال و بگی زنگ زدم گفتم نمیام خب بدجنسی دارم میکنم اما بعضی وقتا لازمه اونم فقط حقشو من دارم نه تو!دارم آسمون ریسمون میبافم که چی هیچی دارم وقت میگذرونم که تموم بشه نیم ساعت دیگه فقط میرم بخوابم خیالم راحته حالا تا فرداشب یه امنیت نسبی برقراره و باز فردا شب همین آش و همین کاسه تو اون اتوبوس لعنتی که نشستی با هر پیچ جاده ش منم میپیچم دور خودم و یهو بیدار میشم هنوز ساعت سه و نیمِ و کف سرم خیس خیسه و گوشیمو نگاه کنم  خبری ازت هست یا زنگ بزنم بیدارت کنم که یه نفس آروم بکشم نصفه شبی بسکه دوست ندارم اقاجان تو جاده ها باشی هی هر هفته هرهفته فک کنم حق منه و فک نمیکنم بدجنسی باشه که این حقّو به خودم بدم همین دیگه اسمشو نمیدونم ولی همینکه حرف رفتن میشه نگران میشم نگران میشما عجیبا غریبا حالا بعیدِ  از من یا هرچی ولی هست نگرانیه هست دلواپسیه هست و تا تموم بشه فردا این موقع بیاد و شب بشه و برسه به تعطیلیِ دوشنبه هی دلم تاپ تاپ میکنه که سالم برگردی.

*عنوان ترانه ی معروفی از س.قمیشی که همه میدونن بنا به دلایلی دوس ندارم        ترانه هاشو ولی همیشه همه چیز نسبیه

/ 5 نظر / 3 بازدید
تفنگدار 2

چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی؟؟؟ با هر رفتن و اومدنش، تو هم میری و بر میگردی، نگرانش میشی، زجر میکشی، بی خوابی داری و . . . خب اینا همه اش دوست داشتنه ! نشونه دوست داشتنه! نیس؟؟؟ دوست داشتنی که زجر کشیدن توش نباشه که زیاد ارزشی نداره خانوم! تازه تو فکر میکنی همسرت هم از این وضعیت راضیه؟ هر ناراحتی که برای شریک زندگی آدم پیش میاد، بیشتر از اون، این خود آدمه که عذاب میکشه، مطمئنن اینو خودتم بهتر از من میدونی! این اتفاقای منفی رو از ذهنت بریز دور! تازه، تقدیر همه مون هم دست خداست! راستی یادت نره، اون سه شنبه ها رو بذار هر جوری هم که شده به فوتبالش برسه! منم اتفاقن روزای مجردیش همیشه سه شنبه ها بهش زنگ میزدم و تیرم به سنگ میخورد و بعدش تازه یادم می افتاد که حضرت اشرف فوتبال تشرف دارن. ازدواج که سلب همه دلخوشی و تفریحات آدم نیس! هست؟؟؟ بذار بچه بازیشو بکنه دیگه. شاید خدا خواست و شد علی دایی، این کارمندی که پول زیادی توش تنیس!

وبلاگ صاحاب

اگه قول بده علی دایی بشه باشه بره من موافقم

دوست

چه جالب عینا دلمشغولیهای دونفره و همون نگرانیهاو احساسات رو به تصویر کشیدی برام جالب بود یعنی همه اینجورین؟

وحید

خب علی دایی که نمی تونم باشم ولی شاید خوزه مورینیو بشم. البته اگه استعدادهام سرکوب نشن!!! حالا که امروز قراره دوتایی باهم تو راه باشیم، دلشوره هامونو همینجا می ذاریم می ریم!

1خواهر

سلام. ناراحت نشی ها! ولی هربار میخوام رو اسم وبلاگت کلیک کنم بیشتر از بار قبل یاد اون دوست گالیور میافتم که میگفت" من میدونستم من میدونستم..."و بعد چند تا جمله با بار منفی مکفی ردیف میکرد!!!!! این تریپ روشنفکری که منفی ببینیم منفی بگیم و توهمه چی دنبال عیبش بگردیم اگرچه نشونه اینه که 1 ایرانی اصیلی اما... دیگه بسه! کشش نداره! امیدوارم دلخور نشی. واقعا به خواهر خودم هم اینا رو میگم. شاد و سبز باشی