گاف مثل گرسنگی

در شهر خاکستری هر روز صبح ساعت هفت از خونه میام بیرون و راه می‌افتم به سمت محل کار جدید. چند روزی هست که نظم خاصی پیدا کرده زندگی‌ِ دونفره‌مون، هر روز با هم میریم بیرون و عصرها با یه نیم ساعت پس وپیش میرسیم خونه، کار کردن بیرون از خونه اونهم به صورت روتین و اجبار به حضور داشتن و در کل کارمندی ترجیح من نیست و دوست داشتم همیشه کاری داشته باشم که وقت و اختیارش دست خودم باشه اما برای داشتن همچنین کاری باید سرمایه‌ی کلانی داشت که خب فعلن ما نداریم و در این اوضاع بیکاری رفتن سر کار به هر سختی هم که باشه غنیمته و هردومون بسیار راضی و خوشحالیم از این موضوع و البته که کارم خیلی سخت نیست و شرایط نسبتا خوبی داره و از همه اینها گذشته، کی هست که بگه از دیدن و گرفتن فیش حقوقی در پایان ماه خیلی خوشحال نمیشه و کی هست که از خرید کردن و گشتن و خوردن و تفریح‌کردن و مسافرت رفتن لذت نمیبره و منم که جزو آدیمزاد هستم پس از همه‌ی اینها لذت میبرم. خصوصا اگر بدونی با همین حقوق میتونی وقت برگشت به خونه یک کیلو شیرینی بخری و با شریک لحظه‌هات قسمتش کنی و در واقع تو خرج ومخارج زندگی مشترک، شریک باشی دیگه لذتش بیشتر هم میشه. اما همه‌ی اینها رو گفتم تا در کنار مزایای کار کردن و درآمد داشتن اینو بگم که کار همیشه خوب نیست همیشه لذت‌بخش نیست همیشه درآمد نداره همیشه بهترین تفریح نیست و همیشه واجب نیست و این خوب نبودن و درآمد نداشتن و سخت بودن و بی‌رحم بودن به اندازه‌ی کافی میتونه روح هر آدمی رو زخمی کنه دلش رو بشکنه آزارش بده و به جسمش فشار بیاره حالا اگه این فشار روحی و جسمی از وقتی که فقط آدم هفت سالشه شروع بشه نمیشه توقع جامعه‌ای سالم و آروم و شاد رو داشته باشیم. توی شهر خاکستری خیلی بیشتر و بیشتر این اتفاق می‌افته، درست تو لحظه‌هایی که از خرید یه مانتو خوشحالم یا از خوردن یه بستنی قاه قاه میخندم یا توی پارکی با خیال راحت قدم میزنم و سر به هوا بازی بازی میکنم یکیشون جلوی چشمم رژه میره، یا فال داره یا دستمال کاغذی و آدامس و چسب زخم و یا جوراب و گل، صورتهای بیگناهشون یهو میشه بزرگترین تابلوی نقاشی جهان و صدای پر‌التماسشون میشه بلندتربن صدای ارکستر سمفونیک دنیا. یعنی تو همون لحظه که میان نگاه میکنن التماس میکنن و دستهاشون میچسبه بهم، خریدم کوفتم میشه، غذام میمونه تو گلوم و بازی و تفریحم زهرمار میشه کودکان کار، بیگناه‌ترین آدمهای زمین، مجبورن هر روز صبح زود از خواب شیرینی که ندارن بیدار بشن و راهی خیابونهای آلوده و شلوغ و پرخطر بشن و روزهای کودکیشان را به التماس به آدم بزرگها بگذرونن و هر شب خسته و بی‌پناه گوشه‌ی خیابون چرت بزنن تا رئیس باند بیاد و جمعشون کنه و درآمدشون رو بگیره و باز آمادشون کنه برای بازی و قصه‌های غیر‌کودکانه‌ی فردا. بازی و قصه‌ی کار که لذت‌بخشه نه درآمد داره و نه آسونه. تو شهر خاکستری دیدن این بچه‌‌ها بیشتر از هرچیزی برام درد‌آوره و جالبه برام که آقای رئیس با داشتن مدارک تحصیلی هنوز فرصت نکرده سری به فرهنگ لغت بزنه و معنی گرسنه رو بخونه وگرنه حتما ادعا نمیکرد گرسنه‌ای وجود نداره. آقای رئیس گرسنه یعنی کسی که نان قوت لا یموت نداره و اگر فقط گاهی از خیابونهای شهر خاکستری عبور کنی میبینی که هرشب چقدر گرسنه هست و چقدر از این گرسنه‌ها کودکان شش، هفت ساله‌ای هستن که معنی گرسنگی رو مثل تو نمیدونن و بدتر از اون وسیله‌ی سیر شدن گرسنگان دیگری شده‌ان. و اگر کمی دقت بیشتری داشته باشی جمله‌ات را تصحیح میکنی که در ایران همه‌ی ملت گرسنه‌ان. گرسنه‌ی وجدان انصاف عدالت آرامش رشد زندگی و از همه بیشتر، کودکان، گرسنه هستن. گرسنه‌ی شادی بازی خواب بستنی و نان.

/ 7 نظر / 3 بازدید
مریم

سلام بسیا عالی نوشتید.[گل]

فریبا

آقای رئیس جمهور من گرسنمه [گریه][گریه][گریه]

f.y.

سلام وب جالبی دارین خوشحال میشم بهم سر بزنید

نغمه

سلام واقعا وبلاگ باحالی دارین به منم سر بزنین دوستم از وبلاگتون یه دنیا تعریف میکنه منم همین طور یادت نره ها

[گل][گل][گل][ماچ][ماچ][ماچ]

ابراهیم

بوئی از پیر پونه های تار عنکبوت زده و غبار آلود بر نمی خیزد . عطش بر لب جویبار نقش بسته است . و سایه ی ساقه های عریان درختی خشک و تناور، بر سر پونه هاست . ماری ، کنار جویبار پوست می اندازد . صدای نی لبک بچه چوپانی که بر دامنه ی تپّه گوسفندانش را به چرا آورده است ، آمیخته با طنین زنگوله های گوسفندان به گوش می رسد . پیرکلاغی از فراز شاخه ی درخت ، پابرچین و تیز چشم ، مار ، را می پاید . و ملخی بر تنه ی درخت فرتوت، خشکیده است . بزی آن طرف تر نشخوار می کند . و بوی بیات یونجه از دهان بز به مشام می رسد!!! ساعتی بعد ، چثّه ی نحیف کلاغ با پاهائی کبود و به هم چسبیده ، رو به هوا ، زیر درخت افتاده است ، و مار ، بر فراز شاخه ی درخت در جستجوی طعمه ای دیگر !!!

سهیل

ای کــــه می آیدصدای گــریه ات نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا