چهل سالگی

مهمترین نقطه اشتراکی که حین دیدن چهل سالگی با من میومد و هرلحظه پررنگ تر میشد تنها یک حس بود حس ویران کننده‌ی حسرت.
حسرت روزهای رفته،تصمیم های گرفته شده،حسرت در هم خوردن کلیت سازمان فکری و اندیشه‌ای ، حسرت شدن‌ها بودن هاحسرت از دست دادن ها،حسرت بدست نیاوردن ها حسرت دوست داشتن ها ونداشتن ها.... و بعد ادامه دار بودن حسرت که ویران کننده ترین حسیه که آدمیزاد تجربه میکنه تا آخر عمر باهات میاد رسوب میده لایه لایه روی هم. بعد یه وقتی یه خط شعر یه روایت یه صحنه فیلم یه ادم یه خاطره یه کتاب_به هر حال_یه تلنگر تکون میده این رسوب لایه‌ای رو اونوقته که موج‌های خوابیده‌ی ‌آروم قدرت میگیرن و باز میان بالا راه میگیرن از پاها به دستا میرسن یهو میان تا قفسه سینه کوبیده میشن تو قلب باز ادامه میدن به گوشها به لبها به چشم‌ها و میرسن به کاسه خالی سر شرّره میدن سنگین و گرم و حجیم.کم کم پر میشه کاسه‌هه و اتفاقه می‌افته دیگه این منِ نوعی نیستم که حاکمم بر اعضا و جوارحم این بمب حسرته که در حال انفجار لایه‌های درونی منه و ثانیه به ثانیه قسمتی رو ویران میکنه و به رخم میکشه حضورشو تاثیرشو. خوب که ملغمه‌ای از نفرت و ضعف و استیصال و یاس و گریه حاصل شد آروم میگیرن و باز شروع میشه لایه گذاری و فراموشی و خاموشی.بعد روند زندگی همونطوریا عادی و بی توجه به حسرتا جلو میره تا باز یه تلنگر دیگه.چهل سالگی و نگار تمدن برایم بعد از مدتها همون تکونه بود همون تلنگره که بیرون میکشید همه روزها و لحظه‌ها و آدمها و فرصتهای از دست رفته رو و نقطه عطفش جاییه که میبینی تو خودت و تنها خودتی که با این واقعیت روبرویی و باید باید که تحملش کنی باید که جایی بین روزهای عمرت باهاش کنار بیای و بپذیری که این تو هستی و این دیو که سایه به سایه دنبالته جزء شناسنامته و هر پنهان کاری و لاپوشانی اگر جلوی بقیه کارسازه پیش خودت عیان و روشن و واضحه و جایی برای کتمان نیست.چهل سالگی سن و سالیه که دیگه باید بدونی کجای این دنیایی و حالا حسرت از دست دادن برات مهمتره یا اینکه به جلو فکر کردن و ادامه دادن بقیه زندگی.هرچند که عالم برای حسرت خوردنت لحظه‌ای صبر نمیکنه و برای این طوفانی شدن‌ها ازت تقدیر نمیکنه اما همیشه هست فقط گاهی میشه بهش غلبه کرد و ندید گرفتش بعضی وقتا هم که میاد باید باهاش کنار اومد.فیلم چهل سالگی یه غلیان بود موج‌های عظیم و سنگین پرتابم میکردن به اطراف دور میگرفتن و از نوک پا تا کاسه سرم میپیچیدن ولی خب ته نشین شدن باز هم خاموش و ضعیف و بی رمق گوشه‌ای آروم گرفتن و منطق زندگی کردن و ادامه دادن و رضایت فعلن غالبه تا دوباره کی تلنگری بزنه.لیلا حاتمی (نگار تمدن) که سعی کرد به زندگی ادامه بده و هرچند پایان فیلم دیگه قصه حسرتای نگار نبود و داستان دلداگی فرهاد (محمد رضا فروتن) بود و اینکه میخواست نگار راحت خوب و اروم باشه.دوسش داشتم چهل سالگی رو.فیلم خوبی بود تو این روزهای تکراری.

/ 5 نظر / 6 بازدید
عاطفه

مطالبت قشنگ بودن.یه سری هم به من بزن خوشحال میشم.راستی نظر یادت نره هاااااااااااااااا.[گل]

وحید

خوب گفتی که دنیا برای این حسرت خوردنا ازت تقدیر نمی کنه و به جز اینکه خودت رو ویرون کنی و موج انفجارت خودت و اطرافیانت رو بلرزونه اتفاق دیگه ای نمی افته. روزهای گذشته اسمش روشه! گذشته و دیگه از دست ما خارجه. پس حسرت خوردن دردی رو دوا نمی کنه. باید برای ساختن روزایی که قراره از راه برسه و می تونی خودت نقشی رو ایفا کنی، تلاش کنی.

1خواهر

گر خون دلی بیهده خوردم خوردم چندان که شب و روز شمردم مردم آری همه باخت بود سرتاسر عمر دستی که به گیسوی تو بردم بردم (ه.ا.سایه)

1خواهر

اگر بتوانی در قلب یک انسان ردی از مهر بر جای بگذاری بیهوده نزیسته ای. اگر حتی برای 1 بار کسی در میان این میلیاردها نفر قلبت را حتی برای مدتی کوتاه اما عمیقا تسخیر کرده باشد تو زندگی کرده ای و چیز بزرگتری نیست که از دست داده باشی. من بر این باورم...دوست من