بار دارم

نوشتن بعضی وقتا بقدری سخت و دردناک میشه که انگار قرار زایمان کنی و این بچه‌ه نمیاد نمیخواد که بیاد و باید هنوز ویارش را داشته باشی و حملش کنی که شاید هم وقتش نرسیده هنوز بالغ نشده و چه اصراریه نوزاد نارس به دنیا تحویل دادن.سر من باردار است پس هنوز ویارم با من است و دردش همراهم فشار می‌آورد به قفسه‌ی سینه‌ام طاقتم رو طاق میکنه اما چاره‌ای نیست جز صبوری که به جانم بسته‌ان تک تک حرفایش.تو سونوگرافی تازه بهم گفتن که منتظر باشم تا به دنیا آمدن این همه کلمه که حرف دارن از این روزهای پر خاطره و تازه و ناب.حرف دارن از روزهای رفته و روزهای نیامده  منتظرم فعلا لباس راحت میپوشم و میچرخم بین روزها و لحظه‌ها تا کلمه ها و جمله ها وقت آمدنشان شود به وقتش از این درد خلاص میشم و این روزها و آن روزها را مینویسم.فعلا بزن بکوب برقص و نظاره گر باش.

/ 3 نظر / 3 بازدید
عسل بانو

دعا مي كنم كه اينبار مثل قبل هي مشت مي زنم به ديوار مثل قبل..... زيبا بود خوشحال ميشم مهمان وبلاگم باشي

کاپیتان

خیلی دردآوره این ننوشتنی که نه از نخواستن نشات بگیره و نه از چیز دیگه. فقط بقول تو نمیاد، ردیف نمیشن پشت سر هم که بتونم به خودم بقبولونم که بالاخره تونستم یه چیزی بنویسم، بس که ذهن و دل آدم غوغاست از دست این حروف. حروفی که بهم نمیچسبن که لااقل یه "کلمه" رو تو ذهنت تداعی کنن، حالا "جمله" پیشکش! درد زایمان سختیه، راهی هم جز صبوری و تحمل نیس. نازا بودن بهتر از اینه که یه نوزاد نارس، تحویل دنیای اطرافش بده!

حسین

وسوسه شو.برای تمام وسوسه هایی که به کسی نگفته ای.....