صدای مردی که در گلویش یک سیب داشت

_سلام
_سلام
خوبی؟
صدایش بیش‌از اندازه همیشه خسته و گرفته بود حرفها راه صدایش رابسته بودند حرفها روی سیبک گلویش تاب میخوردند بی‌آنکه تصمیمی داشته باشند برای قورت داده شدن و پیدا کردن جایی برای ته نشین شدنشان و یا بیرون بریزند و بر سر کسی آوار شوند
همان‌جا مانده بودند آویزان و سنگین.
حرفی نمانده بود مجبور بود از اخبار بیات شده‌ی بدون تغییر پرس وجو کند و حرف رفتن و آمدن را پیش بکشد و یا پیگیر وضعیت هوایی و جوّی باشد و در جواب همه بشنود هیچی.هیچی انگار تکرار این هیچی‌ها نشانه‌ی خوبی نبود انگار داشت می‌گفت
این جواب‌های یک کلمه‌ای و هیچی‌های متوالی نشانه رخ دادن یک اتفاق ناخوشایند 
می‌تواند باشد برای او که اینهمه حرف داشت برای گفتن اینهمه پربود از سوال‌ابهام‌انتظار
و جواب همه‌ی اینها فقط یک کلمه بود:هیچی
_باشه سعی میکنم
_ممنون دستت درد نکنه کاری نداری؟!!!!!!!!خداحافظ
_مکث.....نه مواظب خودت باش خداحافظ
طول زمان مکالمه یک دقیقه و بیست و هشت ثانیه شده بود واین برایش که اینهمه حرف روی سیبک گلویش سنگینی میکرد یک فاجعه بود.گوشی را قطع و دستش را نگاه میکند که می‌لرزد و یادش می‌افتد روزهایی که در هنگام صحبت کردن گوشی‌اش بعد از یک‌ساعت خود به خود خاموش می‌شد و دوباره روشن می‌کردش و شماره میگرفت
٠٩٣۶١١۵٠٠٠٠٠٠ باز ادامه و ادامه و ادمه.برمیگردد در همانجای خلوت و ساکت می‌نشیند و آب دهانش را قورت میدهد تا شاید حرفهای آویزان شده روی سیبک گلویش تکانی بخورند و راهی برای نفس کشیدن داشته باشد.

/ 4 نظر / 6 بازدید
کاپتان

خوندمش. فوق العاده بود. فوق العاده. بعد مدتها متن خوبی رو خوندم.

وحید

خیلی سخته که آدم هجوم واژه ها رو پشت حنجره اش احساس کنه اما هیچی به جز "هیچی گفتن" نداشته باشه. کاش حرف زدن انقدر سخت نبود براش. کاش می شد خودشو خالی کنه و "سیبک گلویش" تکانی می خورد.

امید

سلام. امیدوارم خوب باشید. خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید.