پراکنده

 کنارم نشسته و مطمئن نیستم که این آدم کوهی از آرامشه که گاهی به این شدت عصبانی میشه یا آتشفشان خاموش شده‌ای که هرچه زمان میگذره بیشتر به زمان انفجارهای پی‌در‌پی‌ش نزدیک میشه.این انفجارها که زود به زود شده برای هیچ کس خوب نیست.مخصوصا برای من که شاید آن واحد تصمیم بگیرم برم به جای اینکه بمونم و گدازه‌ها رو راست و ریست کنم.

 

روی صندلی که نشستیم دلم پیشش نبود حواسم هم. به گذشته‌ها نمیرفت یادم .فکر نمیکردم به روزها و شبهای ممتد که در راه افزایش وزن و کاهش عقل کمر همت بسته بودیم و هر روز تیشه به ریشه خودمان میزدیم با آن شیرموزهای غلیظ حتی دو لیوان در نیم ساعت و حرفهای خاله زنکی کشدار .آیس پکم دستم بود و به ماجرای روز و پرتاب شکلاتها فکر میکردم که اومد تو با همان غرور تو خالی همیشگی که بیشتر از چند دقیقه نمیتونست حفظش کنه.اومد،خیلی لاغرتر از روزهای گذشته‌مان حتما برای این لاغر شدنه خیلی وقتها شیرموز نخورده و البته چیزای دیگه هم.ناگهانی بود که چشمام افتاد به صورت لاغر و افتاده‌ش که دیگه شادابی قدیمو نداشت اون پوست جادویی که به قول خودش اولین ابزار دلبریش بود از بقیه، کشیده و بیروح چسبیده بود به صورتش ومثل همیشه کسی همراهش بود با مقنعه و مانتوی مشکی باریکتر نشون میداد و دستای استخونیش که حالا دیگه حلقه‌ای هم به انگشت دوم دست چپش بود سفید و بدون لاک فرق داشت با اونوقتا.بهم نریختم مثل سابق از بودنش و دیدنش ولی رفتم به شبهای سردی که مجبور بودیم شیرموز غلیظ بخوریم بعدش نسکافه و حسابی که سنگین شدیم راه بیفتیم بریم.رفتم به دوستی که زیرش لایه های دشمنی بود و نمیدونستم، رفتم به روزهای گریه و حرص و وحشت و تجربه هایی که گران بودند برای بیست و دو سه سالگی من.آیس پکم رو هورت کشیدم بالا و دیدم که نموند و رفت.دلم میخواست صاف تو چشاش نگاه کنم حالا که بدون سایه آبی و مژه‌های بی ریمل که دیگه پِل پِلی نبودن خالی خالی گود رفته بودن وبعد نفرت و کینه م رو بریزم تو سفیدی مطلق چشاش.دلم میخواست گردن باریکشو بین دو انگشتم اونقد فشار بدم تا خون سفیدش از مغزش بزنه بیرون شاید یک کم دلم خنک میشد و نفس میکشیدم و انتقام همه روزهای سال ٨٣ و بعدتر عواقبش تا به امروز رو میگرفتم.اما نشد.نکردم.حتی به چشاش زل نزدم تا از ترس بهم سلام کنه.بدون نگاه کردنی حتی زود رفت بیرون.حتی اگه میشد هم نمیتونستم من آدم دعوا و کینه و نفرت نیستم.هرگز نمیتونستم انتقام روزهای خرابم رو ازش بگیرم.نه من آدم خراب کردن خاطره‌های دوستای قدیم که دیگه امروز هیچ نیستن نیستم.

/ 0 نظر / 4 بازدید