وقتی دیگران لم داده به تکیه‌گاهی استراحت میکنند کمرت خم میشود وقت برداشتن سینی چای و دلم آشوب میشود و خیره خیره به خمیدگی تصورت میکنم وقت سی‌سالگی‌ات.چه خبر داشتی وقت سی‌سالگی در اوج زیبایی و غرور که دلبری میکردی به شصت نرسیده به قدرت بازهم همان غرور نمک به زخم دل میزنی و جای آه کشیدن به گوشه لبت لبخند و امید حواله میدهی.درد کمر جابه‌جایی مفصل زانو سفیدی مو چروک عمیق دور چشمهای درشت و روشنت که دیدنی است نمیدانم با آن خنده‌ و خوش‌بینی و امیدواری و دعوتت به آرامش و احترام و سکوت که از بین شیارهای زخمی دلت بالا می‌آید و به حنجره گلو و لبهای باریکت میرسد چه باید بکنم.

/ 3 نظر / 6 بازدید
وحید

بچه که بودیم همیشه دوست داشتم موضوع انشا "مادر" باشه. آخه صداقت و فداکاری و مهربونی بی منت مادر انقدر هست که بدون اینکه بخوای به مغزت زیاد فشار بیاری بتونی کلی مطلب بنویسی. هرچند که وقتی دوباره نوشته هامو می خوندم می دیدم بازم نتونستم حق مطلب رو ادا کنم و واژه "مادر" رو اونجوری که باید توصیف کنم. همیشه هم انشامو اینجوری شروع می‌کردم: مادر، چه کلمه زیبا و مقدسی. کلمه‌ای که بوی مهر و عاطفه از آن به مشام می‌رسد و گرمی و صفا از آن احساس می‌شود...

الناز

دلم می خواد بچه ام هیچ وقت نگران زخمهای دل من نباشه. بتونه پر بکشه به جایی که رویاهاش هست و زندگی رو اون جوری که بهتر می دونه تجربه اش کنه. ما ( کلا ادما و مخصوصا در فرهنگ شرقی) چنان دربند این عشق می شیم که گاهی نمی تونیم مثل یک انسان مستقل قضاوتشون کنیم. چه اونجا که فکر می کنیم اینکه می بینیم جز خوبی ازش سرنمی زنه و چه اونجا که همگی فراموش می کنیم همون نیازهای انسانی ما رو اون هم داره. شاد باشی.

مستوره

میدونی که هنوز سرپاست هنوز میخنده هنوز لب به شکایت باز نکرده همه این احساس سنگین تو در من هم زنده است مثل یه نطفه در بطن ذهن من هم نفس میکشه کاشکی میتونستم مثل اون باشم بی اختیار اشکم سرازیر شد.