آدم دلش خوش بود اگر که بودی

تو رستوران شهریار اون گوشه روی تخت به متکاهای رو هم تکیه داده بودم،با اون چشای سیاه گرد شده که با گره ابروهات یکی شده بود همونجور که دست به عصا و خمیده از بالا داشتی نگام میکردی نگات اشنا بود و آشنایی‌ش قدمت داشت برمیگشت به زمان کودکی به حیاط و درختهای نارنج و اردیبهشت‌ و بهار نارنج و نخ کردن شکوفه های بهار و درست کردن گردنبند و دستبندهای خوشبو.به وقتایی که آشنا شدم با تو با حیدر بابا دنیا یالان دنیا دی،و مینشستم روبروش با تسبیح شاه مقصودش درخت و گل و دایره درست میکردم و برام شعر میخوند از تو.با تو همسایه بود زمانهای دور،موقع جوانیش که نوجوانی تو بود.ترکی رو روون و با لهجه حرف میزد و تا آخر عمرش به قند میگفت سپیده.روی تشکچه قرمزش تو تراس خیابون امام کوچه شهید ترابی مینشست و فکر میکرد و صبور بود و عمیق.صبر ایوب که مثل شده رو اولین بار من تو اون دیدم.حالا تو از گوشه عکست منو میبری به روزهای کودکی‌م به نوجوانی جوانی و امروزم  که حسرت نبودنش به دلمه.به اینکه باشه و بزرگتری کنه.به اینکه پشتم به ترکی حرف زدنش خوش باشه و ببینه نوه دومش تو تبریز داره عروس میشه.هرچقد به عکس تو نگا میکنم جناب شهریار بیشتر بغضم میگیره که پدربزگم حسین آبشار معروف به حسین تبریزی امشب تو مراسم خواستگاری من نیست اشکام در میاد بسکه بی پدربزرگ و مادربزرگ بودن بده و ناجوانمردانه است یه جورایی تو اینجور وقتا.تا چشام به تو می‌افته که از اون گوشه داری نگام میکنی چشامو میبندم تا چرخیدنام تو خونه بابابزرگم یادم بیاد سپیده گفتناش الله اکبر گفتناش که انتهای عصبانیتش بود و آخ نون سنگگ خردیناش که هرگز تا نمیکرد ماه رمضونا میآورد واسه سفره افطاری که خودش روزه نمیگرفت و کلا اهل این جانماز آب کشیدنا نبود.
حسین تبریزی امشب نیستی تا ببینی نوه دومت قراره باقیه عمرش رو تو یه خانواده تبریزی از اهالی صدر کوچه‌سی سر کنه.حسین تبریزی دعا کن نوه دومت رو که عاشقانه دوسِت داشت و افتخار میکرد که تو پدربزرگشی.حسین تبریزی فقط دعا کن...

/ 5 نظر / 5 بازدید
سمیه

آرزوی خوشبختی برایت دارم و امیدوارم همه چی بر وفق مراد باشه تا دو بنده ی خوب خدا به هم برسن.نگرانی و استرس جایی نداره چون خدا در همه لحضات با شماست.تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست. از صمیم قلبم برایتان دعا می کنم شاید دعای تازه عروس برآورده شود.

مهدی

نمیشه که خانومم بیاد و برات آرزوی خوشبختی بکنه و از من خبری نباشه. هرچند دیشب خیلی کوتاه از ماوقع اتفاقات باخبر شدم و به خیر و خوشی انشاالله شاهد خبرا و اتفاقات خوش بزرگتری هم خواهیم بود، ولی از طرف یک "تفنگدار از نوع دوم" و بعنوان همسر این مهمون تازه ی وبلاگت که همین پایین اولین کامنت این پستت رو نوشته، اومدم که بهت تبریک بگم و آرزوهای خوشبختی و سلامتی رو بهت برسونم. مریم ! بی پدربزرگ و مادر بزرگ بودن، اونم تو همچین روزای شاد و پر دغدغه و پرهیجان و بی تجربگی، همیشه برام یه حسرت بوده و خواهد بود. بهرحال تقدیرمون همین بود، خدا رو صدهزار مرتبه شکر که خونواده هامون با تمام وجود پیشمون و پشتمون هستن. برای هر دوتون آرزوی خوشبختی دارم و براتون دعا میکنم. اینم از طرف "ما" برای شما "دوتا"[گل]

وبلاگ صاحاب

به مهدی و سمیه جان: از توجه و دعا و آرزوهاتون بینهایت ممنون پدر بزرگ من صدای منو شنید و دعا من برآورده شد چون تو مراسم یه پدربزرگ ما رو همراهی کرد و این بزرگترین دلگرمی من تو اون شب بود. راستی سمیه جان به جمع ما وبلاگیا خیلی خیلی خوش اومدی.

پوربایرام

سلام، خوبی؟ مبارکه مبارکه مبارک و به قول کلاه قرمزی تولد خواستگاریت مبارک. خیلی خیلی مبارک. ایشالا روزهایی پر از شادی و سلامتی و موفقیت و آرامش انتظارتون رو بکشه و به همهی آرزوهای خوبتون برسید و در کنار هم بودن همیشه براتون تازگی و شادی به همراه داشته باشه. خیلی خوشحالم از اینکه چیزی رو که همیشه دوست داشتم اتفاق بیفته داره به واقعیت می رسه. تقدیم به هر دوتون [گل]

الناز

مریم عزیز تبریک از ایننکه قطعه گمشده ات رو یافتی. تا یهترین ها و زیباترین ها بغلطی. هستند سنگریزه های بین راه و هر چی اینجا با انرژی بیشتری شروع کنید از روی اونها راحت تر می پرید. خوب بیندیشد و شاد زندگی کنید. در ضمن من گوشیم به رحمت خدا رفته. شماره ات رو بفرست برام.