شبی از ما به گردون داد میرفت

شکستن رکود ننوشتن هزار بهانه لازم دارد که هست.آن‌قدر بهانه برای نوشتن هست که یک‌ماه هم هرروز پست گذاشته شود میشود بازهم نوشت.اما بهانه‌ی نوشتنِ امروز خیلی قوی‌تر از بهانه‌های دیگر است.امروز دوازده اردیبهشت،آسمان و زمین،پاک و آبی وآرام در مدار خود مست از بهار و بهشت هستند.دانش‌آموز که بودیم امروزمان روز جشن و گل و شیرینی و معلم بود.روز خوشیِ بدون امتحان و درس و ترس.امروز که آمد هفده‌تا روز معلم شده است که دیگر فقط روز معلم نیست برایم،صبح تا ظهرش روز معلم هست و شادی و شیرینی و تبریک و شیطنتهای دانش‌آموزی حتی وقتی سالهاست که دیگر شاگرد مدرسه‌ای نیستم _که هرروز اونیفرم بپوشم و راهی شوم_اما بازهم همان حال و هوا به سرم هست،اما ظهرکه میشود همین‌که صدایِ اذانِ موذن‌زاده میپیچد بین گوشهایم دلم هری میریزد،تعطیل میشوم،مسیر مدرسه تا خانه را میدوم،مانتوو مقنعه‌ی سورمه‌ای که حالا هنگام دویدن درز زیر چانه‌اش به گوشهایم رسیده است فرم کلاس اول راهنمایی‌ام هست،پرم از حرفهای گفتنی،شاید سرراه یخمکی هم خریده‌ام نارنجی که‌سرمایش،گرمای‌اردیبهشتی را دلچسب کند.روز معلم و سرخوشیِ من و عطرِ اطلسیهای میدان و بهارنارنج‌های شیراز،درهم آمیخته شده،میچیچم در کوچه‌ی اول به‌همان سرعت و به‌همان حالت دوان دوان،میپیچم در کوچه‌ی دوم و نه‌ به‌آن سرعت ونه به‌آن حالت.چند قدم به جلو ولی چند قدم به عقب،در جویِ آب خشک و بی‌آبِ کوچه‌ی اول، لنگه‌یِ کفش مردانه‌ی طوسیِ کمرنگِ مارکِ اگنس،سر تکان دادن سریعِ و بی‌ملاحضه که چه آشناست و باز چند قدم به جلو و غرق در عالم یخمک و معلم و اردبیهشت و اطلسیها.درِ خانه که باز است،پس حتما در حال رفتن هستند،پرواز تاخیر دارد،چه خوب که آویزان میشوم ازش و خداحافظی نکرده نمیرود و چه خوب که حالا تعریف میکنم از روزِمعلم و حتما لنگه کفش خودش بوده که افتاده سهوی در جویِ آب_اما چرا؟_درِ اول که باز است،درِ دوم هم اما باز است،و حانه‌ی غریبِ بی‌آشنا حالا پر است از غریبه‌هایی که دور تا دور هم نشسته‌اند._جریان چیست_ مامان؟!جوابی نیست،حالا دلم بیشتر ازهمیشه خالی است،کسی میبرد مرا در آشپزخانه کوچکِ بهم ریخته‌ی شلوغ،صدای گریه‌هم می‌آید،بچه در بغل غریبه‌ای غریبی میکند،بغلش میگیرم،چه خبر است اینجا،مسافرانمان رفته‌اند یا تاخیر داشته پروازشان،مادرم کجاست و کسی زیر گوشم چیزی میگوید وحادثه همان وقت است که رخ میدهد.لنگه کفش مردانه‌ی اگنسِ خودش بوده از پایش افتاده،مادرم بالایِ سرش است.حالا قدش بهش میرسد برای بوسیدنش،وقتی او خوابیده باشد قدّ همه‌مان بهش میرسد و خانه‌ شلوغ پر غریبه است  برای دلداری و تسکین. همان وقت مستی روزِمعلم و یخمک و اردیبهشت و اطلسیها و بهارنارنج می‌پرد،واز همان لحظه صبحهای دوازدهم اردیبهشت‌هایم شاد و آفتابی و روشن و آرام است و ظهرهایش غمدار و ابری و تاریک و سرد و آشفته.دوازدهم اردیبهشت امسال که آمد هفده اردیبهشت شده است که نیست که قدِبلندِ رعنایش نیست برای آویزان شدن،که فقط تصور خنده‌هایش زیر گوشم میپیچد وقت لامصب(لا مذهب) گفتنهایش،که نیست تا پستچی‌ِ نامه‌های من و الناز باشد،که نیست اولین معلم انشای من.

هفده‌تا اردیبهشت است که وقتی به دوازدهمش میرسد دلم بدجوری تنگت میشود اما امروز تنگتر و بیشتر از همیشه.حالا من اینجا تهران دارم نامه مینویسم نه برای الناز که برای تو،در خانه‌ی خودم پستچی هم نمیخواهد کتابخانه هم دارم کتاب هم میخوانم حجاب هم کم وبیش دارم دروغ هم کم میگویم نماز هم میخوانم شوهر خوب هم دارم الناز هم خوب است شوهر و دخترِ خوب دارد کتاب میخواند برایش از نوزادی‌اش، نزدیکیم بهم مثل دورانی که تو نامه رسان‌مان بودی و همچنان دوست‌های بدون قهر و دعوا.جای تو اما خالی است بین دوست داشتنمان.دوستت داشتیم من و الناز خیلی،نه به خاطر اینکه نامه هایمان را میرساندی به هم نه به خاطر کتابهایی که میگرفتی و نه حتی برای مداد نوکی‌های یکسان،دوستت داشتیم به خاطر اینکه با قدِ بلند و رعنایت بلند میدیدی‌مان.نامه‌های کودکانه‌مان را میخواندی و وعده‌‌ی روشنی میدادی.جای تو امروز که من اینجا هستم و الناز هم میتواند باشد و نمایشگاه هم در راه است و اردیبهشت و روز معلم هم هست خالی است.خیلی خالی.
شبی از ما به گردون داد میرفت  زشیرین جان ما فرهاد میرفت
تمام قلبهامان آتشین بود         دمی کز ما جدا بهزاد میرفت.

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الناز

به یاد پادشاه کتاب و شکلات و مداد و مدادرنگی در دنیای رنگی کودکی که بعد از اون دیگه رنگ رفته اش برنگشت.

مریم رونق

سلام من هم بهتون تبریک میگم و اقعا خوب و پر احساس نوشتید من هم تقریبا مثل مینا یه لحظه قلبم گرفت. موفق باشید[گل]

فریبا

خدا بیامرزتش......

پریسا

اول تبریک بخاطر شروعی دوباره برای نوشتهات.دوم دلمون هم برای خودت و هم برای نوشتهات تنگه شده. خدارو شکر مثل اینکه رکود تموم شد وایشالله خودتم زود ببینیم.وخدا اون رفته مهربان و دلسوز را هم رحمت کند.

مستوره

همه چیزایی که نوشتی مثل خون تو تمام تنم تکون خود من اگنس یادم نبود اما یادم بود چطوری آمدی تو درگاهی خونه تمام صورتت یادمه همه بهتت همه ترس بابا مثل یک پرده سینما که آپاراتچیه شروع میکنه به نشون دادنه فیلم من دیدم که چطوری قد همهون بهش رسید دیدم بابا چه تقلایی میکرد دیدم صورت خانم دکتر طبقه بالایی رو که بابا نگاه نگاه کرد اینم خوب یادمه با تمام بچگیمون معنی مردن خوب فهمیده بودیم وقتی بهت گفتم اوردنش گفتی نه بابا دایی مرد همش یادمه یادمه

سيما

سلام مریم جون امیدوارم حالتون خوب باشه یک دنیا خاطره زیر پای احساس پهن میکنیم وبعد دوباره یادمان میرود چه زمانه غریبی داشتیم خدا بیامرزتشون[گل]

سهیلا

چه غمگنانه از رکود درآمدی لحظات سختی بود برای مامان خدایش بیامرزد.

وحید

الان که 17 سال از اون حادثه می‌گذره هنوز هم یاد دایی بهزاد و خوبی‌هاش و مهربونی‌هاش همیشه به زبون آورده می‌شه و معلومه که این شخص چقدر محبوب بوده تو خانواده. با اینکه من ندیدمش و فقط عکسهاشو اینور اونور دیدم اما یه حس عجیبی بهش دارم که قابل وصف نیست. خدا رحمتش کنه.

سهیل

شبای رفتن تو شبای بی ستاره ست ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره ست با هر نفس تو سینه بغض تو تو گلومه با هر کی هر جا باشم عکس تو روبرومه /*- درد داشت