فی حقیقت عشق_ باب اول

عشق زلیخا را جواب داد که "من از بیت المقدسم،از محله‌ی روح‌آباد،از درب حُسن. خانه‌ای در همسایگی حزن دارم. پیشه‌ی من سیاحت است. صوفی مجردم.چون در عرب باشم عشقم خوانند و چون در عجم در‌آیم،مهرم خوانند.در آسمان به خرد مشهورم و در زمین به انیس معروفم.اگرچه دیرینه‌ام هنوز جوانم و اگرچه بی‌برگم از خاندان بزرگم"....
بدان که از جمله نامهای حُسن یکی"جمال" است و یکی‌"کمال" و هرچه موجودند،از روحانی و جسمانی،طالب کمالند و هیچکس نبینی که اورا به جمال میلی نباشد.چون نیک اندیشه کنی همه طالب حُسن‌اند و در آن می‌کوشند که خود را به حُسن رسانند.و به حُسن_که مطلوب همه است_دشوار می‌توان رسیدن.زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود الاّ به واسطه‌ی عشق. و عشق هرکسی را به خود راه ندهد. و به همه جایی ماوا نکند و به هر دیده روی ننماید و اگر وقتی‌ نشانِ کسی یابد که مستحقِّ‌ آن سعادت بُود،حُزن را بفرستد _که وکیل در است_تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد.و درآمدنِ سلیمانِ عشق خبر کند،تا مورچگانِ حواسِ ظاهر و باطن هر یکی به جای خود قرار گیرند و از صدمه لشگر عشق به سلامت بمانندو اختلالی به دِماغ راه نیابد و آنگه عشق باید پیرامُن خانه بگردد و تماشای همه بکند و در حجره‌ی دل فرود آید.بعضی را خراب کند و بعضی را عمارت کند و کار از آن شیوه‌ی اول بگرداند و روزی چند در این شغل به سر بـرد،پس قصد درگاه حُسن کند. و چون معلوم شد که عشق است که طالب را به مطلوب میرساند،جهد باید کردن که خود را مستعّد آن گرداند که عشق را بداند و منازل و مراتبِ عاشقان بشناسد و خود را به عشق تسلیم کند و بعد از آن عجایب ببیند.محبت چون به غایت رسد آن را "عشق" خوانند.و عشق خاصتر از محبت است،زیرا که همه عشقی محبت باشد،اما همه محبتی عشق نباشد و محبت خاصتر از معرفت است که همه محبتی معرفت باشد اما همه معرفتی محبت نباشد.و از معرفت دو چیزِ متقابل تولد کند که آن‌را "محبت"و "عداوت"خوانند.زیرا که معرفت یا به چیزی خواهد بودن مناسب و ملایم_جسمانی یا روحانی_که آن‌را"خیر محض"خوانند و نفسِ انسان طالب آن است و خواهد که خود را به آنجا رساند و کمال حاصل کند یا به چیزی خواهد بودن که نه ملایم بود نه مناسب_خواه جسمانی و خواه روحانی_که آن‌را"شرّ محض"خوانند و "نقص مطلق"خوانند.و نفس انسان دائماً از آنجا میگریزد و او را نفرتی طبیعی حاصل می‌آید.و از اول محبت خیزد و از دوم عداوت.
پس اول پایه معرفت است و دوم پایه محبت و سیُم پایه عشق.و به عالمِ عشق_ که بالای همه است_ نتوان رسیدن، تا از معرفت و محبت دو پایه‌ی نردبان نسازد. و همچنان که عالم عشق منتهای عالم معرفت و محبت است.

شیخ اشراق_شهاب‌الدین یحیای سهروردی
ویرایش متن:جعفر مدرس صادقی

/ 1 نظر / 3 بازدید
آزاده

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم. سلام دوست عزیز موفق و شاد باشید