این همه که میرود

خارج از این چارچوب و این دیوار های حالا دیگر سرد،همه چیز عادی و معمولی میگذره
پاکه بیرون میذارم هیچ چیز غیر عادی نیست،هیچ چیز تکان دهنده نیست،هیچ چیز مجبورم نمیکند که خفقان بگیرم،گاهی حرف و خنده،گاهی خوردن و خرید،نه بغض و حرص و حسرتی،نه امید خشک شده و تضاد و تشویشی‌!انگار نه انگار.
وضعیت سفید مطلق!
اما این چارچوب و این دیوارها میشوند سلول انفرادی،با میله‌های بلند و تاریک و سرد
قدّم نمی‌رسد برای هوایی ونوری و گرمایی،باید که بغض کرد،باید که حرص خورد حسرت خورد،باید ذره ذره آب شد برای این دوگانگی و این تشویش،باید که مرض سکوت گرفت
green daysرا میبینم،باز هم گلویم را میسوزاند،زبان آتش و آهن را می‌شنوم گر می‌گیرم‌،عکس و خبر و فیلم و آهنگ میشوند زقوّم برای افطارهای کشدار
این روزها و شبها بی انتظار من تمام میشوند،میروند به سوی انتها و من دستم به جایی بند نشده،هنوز.
این درخت خشکیده امید و آرزو و باور خمیده‌تر از آن شده که من با این همه سنگینی آویزان شوم از شاخ و برگش!
میدانی،چقدر سخت میگذرد این روزها باآنکه اینهمه مشتاق باشی برای یک اتفاق
اما همان یک اتفاق هم نمی‌افتد،و این اشتیاق میشود سکوت و سردی.
این همه که میرود از من،از روزهایم،شبهایم،جوانی‌‌ام،امیدم،عشقم،...

پ ن:امروز کسی میگفت پس کجا رفت اعتماد و ایمان و باورت
و در جوابش باید اینجا اضافه کنم 
این همه که میرود از من،
روزهایم،شبهایم،جوانی‌ام،امیدم،عشقم،اعتمادم،ایمانم،باورم،وجودم،تفکرم،بنیانم و...
و جای این ... اضافه می‌شود کرد انبوهی از داشته‌هایمان که جای هرکدامش را یک غم میگیرد،یک اندوه. 

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
مینادیدار

از همان روز... از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ادمییت مرده بود![گریه] ... فریدون مشیری[گل]

وحید

این همه از دست می دهیم تا اندوه جایگزینش کنیم! نمی دونم این سکوت اسمش رو می شه مرض گذاشت یا نه؟ اما زندانی کردن زبان وقتی آدم یه دل گر گرفته داره خیلی سخته! حسرت و حرص و تردید و تشویش و دوگانگی و تضاد و بغض... اما انگار همه چی عادیه، خیلی عادی! [بازنده][شکست]

وبلاگ صاحاب

اما همون انگار کلی تفاوت ایجاد میکنه انگار که عادیه. در حقیقت هیچ چیز عادی نیست