جمعه....

به قدر کش آمدن یک جمعه خسته‌ بود شد......
آمده بود که دیگه خبری از بغضهای شبونه‌ی زیر پتو نباشه،نشد،گفته بود وقتی بیاید....
سهمِ داشتن و خواستن که جور درنیامد با سهم عقل و منطق
چشمها را هم که باید شست و کلاه قاضی شد حق تقسیم میشد ولی
چینیِ جایی یکجوری ترک برمیداشت
حرف و کلمه وجمله که گفته میشه یا حتی نوشته اما
خب از کجا فهمیده بشه کف دست که بو نمیده
از اول بلد نبوده یهو گفت که داره یاد میگیره
پای آموزش‌ش کاش لنگ بشه اینبار،ذهن یادگیری‌ش کاش هنگ کنه اینبار
که داد زده فریاد کرده یاد نگیر تو یاد نگیر تو،همونجوری که هست که بودی باش
که هر یاددادنی که یاد گرفتنی نیست که یاد نگیر تو
اسطوره ساختن خوب بوده براش
همه را یک طرف قهرمان‌ش را یک طرف دیگه گذاشتن آرومش کرده
فقط بلد نبوده یاد نگرفته، یک دنیا حرف نزده
گرمِ چشاش هنوز هربار که این ماسماسک روشن میشه حتی بعد از جمعه.

/ 0 نظر / 3 بازدید