پنبه پنبه

و بالاخره بعد از نود روزِ پاییز بی برگ ریز و بی دو قطره‌ی دلچسب باران،و بعد شانزده روزِ زمستان و حتی شب یلدای نه چندان سرد که یاد آدم به چله تابستان می‌افتد نه چله‌ی زمستان،پنبه پنبه آمدنش گرفت برف.

 

پ.ن:حالا می‌چسبد چای داغ هفت صبح و شیر کاکائوی دوازده شب و گره زدن شال گردن و پیچیده شدن لای پالتو و بادگیر و کلاه بافته شده کشیدن به سرو پیشانی و  مچاله کردن انگشتها بین دستکش چرم و پوشیدن چکمه‌های تا زانو رسیده‌ی شیک و بخار شدن نفس و تند تند دویدن از خیابونهاو خوردن پرتقال و انار و لبو‌ی دم غروب و پشت پنجره انتظار کشیدن و روی بخار شیشه شکل کشیدن و همینطور ادامه...

/ 1 نظر / 8 بازدید
سهیل

و من عاشق این نوستالوژی هایی شدم که نوشتین ناگهان چقدر همه چیز حسرت میشود