باران های تبدار

باید سکوت کرد و سر تکان داد و رفت,جای ماندن نیست

حالا تو هی بگو،دلیل گریه‌ی بغض‌دارِ ناگهانیِ مقطعی چیه؟!!!! گفتم که گاهی روزا مثل همین امروز که کار زیاد بوده اعصابه خورد شده با چندین نفر زبون نفهمِ هزاررنگ سرو کله زدم دلم میخواد از در شرکت که اومدم بیرون میرفتم یه جای آشنای خودمونی _مثلا خونه پدری خودم یا تو_ با همون لباسِ کار بی قید و بند میرسیدم و یه چای داغ میخوردم و یه کم غیبت میکردم یه کم غر میزدم حتی یه کم بازارگرمی میکردم،سبک که میشدم مثل میلیون‌ها دختر ازدواج کرده‌ای که میرن خونه پدریشون و انگار به یه نوعی از شارژر قوی متصل میشن،شارژ میشدم و بعد بر میگشتم خونه‌ی خودم.بعضی وقتا فکر که نه مطمئن میشم هیچ کدوم از اتفاقای زندگیم مثل اکثر مردم نیست.همیشه یه خلائی هست......از کودکی تا همین حالا همیشه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط بارانهای تبدار نظرات () |

من باید این چند وقته خیلی کارها میکردم.باید زودتر می‌رسیدم به اینجا که سکوتش نشونه خوبی از حال من نیست.باید تبریک مینوشتم برای هستی از اینجا تا به قلب آمریکا.بهش میرسوندم چقدرزیاد برای دل سپردنش خوشحال شدم مینوشتم که کاش میشد دوربین عکاسی خاصی اختراع شده بود تا از احساس آدم عکس بگیره و این عکس پر از خوشحالی رو نشونش میدادم تا ببینه بی نهایت براش آرزوی خوشبختی و سفیدبختی رو دارم باید بهش میگفتم دختر جان حالا دیدنت در لباس سفید عروسی یکی از رویاهام شده و چه اندازه برای خودت برای دلت و برای شریک لحظه‌هایت خوشحالم.باید تبریک میگفتم به خواهریِ کوچک خودم که با همه‌ی سختی رفت و آمد و درگیریهای همیشه موجود باز هم خستگی پذیر نیست و خیلی خیلی بیشتر از من آدمِ جنگیدن و مبارزه کردن و بدست آوردنه.شبی که در جمعی جزئی از نوازنده های دف بوده،سازی که همیشه آرزو داشته یاد بگیره و رفته و یاد گرفته تا صبح به یادش بودم و بهش افتخار کردم و آرزو کردم به قدر زیبایی و همت بلندش بخت بلند همیشه همراهش باشه.باید تبریک میگفتم به دختر دیگری از جنس مبارزه و جنگیدن.باید به فریبا تبریک میگفتم هم بابت عروس شدنش هم بابت رسیدن به خواسته‌اش.خیلی دوست داشتم که همانطور که در همه جشنها و شادی های ما در کنارمون بود ما هم در کنارش بودیم وقت بله گفتن ولی چه حیف که آدمها خیلی فراموشکارند و زود محبت و دوست داشتن رو فدای غرورهای دروغینشان میکنن،من که نزدیک نبودم اما...بگذریم گفتنش شیرینی عروس شدنش رو شاید تلخ کند دلم میخواد بدونه که همیشه واسه ما عزیز بوده و هست و همه ما براش آرزوی خوشبختی و سفید بختی رو میکنیم.

باید از سختی های محیط کار و آدمهای کثیفش مینوشتم باید از رنج کشیدنم وقت کار با آدمهای صد رو و بی‌وجدان مینوشتم باید از کلاسهای یوگا و تاثیر عجیبش بر ذهن و جسمم مینوشتم باید از فیلم سعادت آباد و یه حبه قند مینوشتم باید از ‌شیرین‌زبونی‌های دخترک کوچک الناز مینوشتم که بیشتر و بیشتر و بیشتر از سن و سالش میفهمد و میگوید.باید از بی انگیزگیهام برای درس خوندن مینوشتم  باید برای دختری عاشق شیراز میگفتم که کاش امکانی داشتم تا همون وقتی که اراده میکنه بتونه بره و شب که میرسه از کناره ها کنار آرامگاه حافظ نشسته باشه و ساعتها و ساعتها شعر بخونه و از همه و همه‌ی اینها گفتن و نوشتن کار خوبی بود اگر که میشد و نوشته میشد.

بحران بی انگیزگی این روزها بحران جدیدی نیست اما دوست داشتنی نیست.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٩ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط بارانهای تبدار نظرات () |

قسمتی از وجود را که گم میکنی لابلای گذر زمان هرقدر هم که تلاش کنی پیدایش نمیکنی،کم کم دیگر کاویدن برای یافتن هم بی‌اهمیت میشود چنان که حتی فکر کردن به گذشته هم عذاب آور میشود.اما همواره این بار سنگین با تو هست که قسمتی از خودت را جایی جا گذاشتی و به خودت قول دادی اوضاع که بهتر شد برمیگردی از زیر لایه‌های انباشته شده بیرونش میکشی رسیدگی میکنی صیقلش میدهی و میگذاری بنشیند جای خودش بلکه کامل شوی دریغ که هرگز این خیال به حقیقت پیوند نمیخورد وتکه گمشده و جدا شده‌ات همانجا میماند و حتی حتی اگر در بهترین حالت پیدایش کنی دیگر قواره و اندازه‌ی خودت نیست و این گذشت روزها و سالها تو را تغییر داده و آن را دست نخورده‌ی غبار گرفته‌ی نا‌آشنا نگه داشته است.این رقم گم‌کردن‌ها آزاردهنده است،و اگر جایگزینی محکمتر قوی‌تر ودلچسب‌تر پیدا نکنی جای خالیشان با حسرت همیشگی همراه است.واینکه اگر تکه هایی از دایره‌ات هی گمشده باشند هیهات....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٧ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط بارانهای تبدار نظرات () |

اولین ساعتِ پنج شنبه پنچم آبان هزار و سیصد نود اینجا تهران زیر اولین باران پادشاه فصلها_پاییز_ بیست و نه سالگی‌ام شروع میشود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط بارانهای تبدار نظرات () |

صدای مازیار،حرف بزن ای مهربون منو از خودت بدون،پاییز،خونه آخر خیابون، شرکت پخش هجرت،بیکاری،پشت کنکور،اتاق پر از تسبیح و شعر و شاعر و موسیقی،دو تا تخت آهنی،تمیز،پنجره های بزرگ،تک درخت همیشه سبز،منظره بی انتها،سکوت محض،عاشق شدن،همین روزهای اول آبان ماه ترک کردن اون خونه بزرگ،گریه، های های پشت تلفن تو خونه خالی،بارونهای محسور کننده مست کننده دیوانه کننده و تمام تنهایی و بغض های هر شب،دلتنگشم دلتنگ. 

صدای مازیار،حرف بزن ای مهربون منو از خودت بدون،تهران،خونه‌ی ما،رادیو هفت،بغض و باز هم....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط بارانهای تبدار نظرات () |

خیلی سخته بین مردمی زندگی کنی که هیچ ازت نمیدانند و کلی هم سعی میکنند که خوشان را در همان بیخبری و بیخیالی درگیر کنند و با کلی ادعا به خودشون اجازه قضاوت کردن بدن.خیلی سخته با آدمهایی که خودشون رو به نفهمی زدن بحث منطق کنی و به هیچ نتیجه ای نرسی.خیلی سخته تحمل کردن آدمهایی که صداقتی ندارن در رفتار و کردارشون وجدانی ندارن در کار کردنشون و صراحتی ندارن در بیان افکارشون و هرگز هرگز هرگز نمیشه بهشون اعتماد کرد حتی برای لحظه‌ای، سخته هرروز مجبور باشی کنار همچین آدمهایی کار کنی مجبور باشی بین بحثهای بی‌فایده‌شون هی سر تکون بدی و باز هم مجبور باشی مجبور باشی در کنارشون بهترین ساعات زندگیتو به نوعی به بطالت بگذرونی.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط بارانهای تبدار نظرات () |

یکسال پیش اولین روز مهر ماه روبروی زیبا‌ترین سفره جهان که روشن از مهر ما بود لباس عروس سفید پوشیده قرآن به دست آراسته و عاشقانه کنارت نشستم و  گرم شدم از گرمای مردی که کت شلوار پوشیده پیراسته و خوشبو مثل همیشه آرام و اما بی‌قرار، دستانم را گرفته بود، نگاهت کردم در آینه‌ی روبرویمان و با همه‌ی قلبم،‌جانم و امیدم به خواسته‌ى دلت بله گفتم و از آن روز تا همین امروز که به سرعت باد گذشته است.من با تو مالک سرزمین آرامش میشوم،من با تو هر روز صبح زندگی را در آغوش میگیرم،من با تو دچار میشوم و دچار را که میدانی گفته‌اند یعنی عاشق،من با تو  صاحب تجربه‌های ناب میشوم،من با تو میخندم به داشته‌ها و نداشته‌هایمان.
یکسال شد که نامت گره خورده به نامم،باورت میشود؟
باور و اعتقادو ایمانم با تو محکم میشود به ادامه‌ی راهی که امروز یکسال از اولین روزش گذشته است و تمام روزهای این یکسال هربار که نگاهت گره خورده در نگاهم باز هم دلم لرزیده و قلبم رفته است و چه بی‌حد واندازه است این لرزشی که از دوست داشتنت سرچشمه میگیرد و دوست داشتن و دوست داشتن و دوست داشتن را در کنار تو تمرین کردن بی‌نظیرترین نجربه‌ی زندگانی‌ام است.
از من بر‌نمی‌آمد چیزی تهیه کنم کاری کنم که جشن کوچک ما را تزئین کند چراکه هرچه فکر میکردم چه بگیرم چه کنم که عشقم محبتم دلتنگیم را در خودش داشته باشد نبود نشد و جز همین که اینجا برایت بنویسم:تو حبیب زندگی‌ام هستی و عاشقانه دوستت دارم دوستت دارم و تمام فیلمها و عکسها،شعرها و داستانها،ترانه ها و آهنگها و لحظه های عاشقانه را با تو تصور میکنم در کنار تو مجسم میکنم و با تو حس میکنم .حتی کلمه ها هم از توصیف حس دوست داشتنت ناتوانند و کم میشوند وقتی که میخواهم برای گفتن محبت،احترام،ادب،ایمان،صداقت،پاکی وزلال بودن تو ردیفشان کنم.
بر کلمه ها هم امیدی نیست و اولین سالگرد پیمان بستنمان را اینجا کنار دریای آرام و سبزی جنگل جشن میگیریم و دوستت دارم را بارها برای هم تکرار میکنیم.دوستت دارم هایی که من میدانم و تو میدانی و در هیچ دکان و بازاری پیدا نمیشود.

برام هیچ حسی شبیه تو نیست، کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه، همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست، تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه، تو زیباترین آرزوی منی

                                                                                اول مهر ماه 1390- نوشهر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط بارانهای تبدار نظرات () |

میخواستم اول کامنتی کوتاه بذارم در وبلاگ دلگویه‌ها بعد وقتی نوشتم هی بیشتر و بیشتر شد و فکر کردم بذارمش اینجا بسکه این موضوع مدتهاست دقیقا با من روز وشب میکنه و آزارم میده به حدی که دلیل بغضهاو اشکهای ناگهانی‌ام شده.

این به مرگ فکر کردن ترسناک و آزاردهنده است برای من. مخصوصا فکر کردن به مرگ عزیزانم و ترس وحشتناک از دست دادن آنقدر عذاب‌آور میشه که دلم میخواد فقط به یه  جای دور فرار کنم و در یک بیخبری مطلق ثابت بشم.دنیا بد دنیاییه.قانونش ناجوانمرده.یک عمر زندگی با آدمهایی که به وجودت آوردن و بعد جدا شدن و کم کم فاصله گرفتن و غرق در دنیای جدید شدن و بعد عادت وعادت کردن و بعد از دست دادن عزیزان و غمی تا آخر عمر و بار سنگین خاطراتی که وزنش همیشه با آدم است و باز تکرار.یک زمانی وقتی مادرم از خاطراتش میگفت و اشک در گوشه چشمش  و بعض در گلوش جمع میشد واقعا نمی‌فهمیدم اما الان که شهرها و کیلومترها بین من و خانواده‌ام فاصله انداختند هر روز از ترس اینکه اگر این صدا نباشد اگر این دیدار ماهانه نباشد اگر فاصله زبانم لال ابدی شود چقدر حجم اندوه سنگین میشود، به خودم میلرزم، رعشه میگیرم، بیخواب میشوم و با عمق وجودم درک میکنم چقدر بازگو کردن خاطره ها سخت و دردآوره.الان که شش ماه است زندگی خودم را دارم و حتی و آرامش و آزادی ام مثال زدنی است ولی بعد از هربار رفتن و آمدن بی‌تاب‌تر و دلتنگ‌تر میشوم و بی دلیل شبها شوری اشکهایم را مزه مزه میکنم.این درست که خدا هر مصیبتی بدهد صبرش را میدهد خدا توان میدهد دنیا فراموشی می‌اورد و هزار بهانه دیگر،اما آیا کسی هست که مادرش نباشد و دلش برای یک دخترم گفتن مادرش تنگ نشده باشد ایا میشود هجده سال بیست سال بیست و هفت سال خاطره مشترک را فراموش کرد.محال ممکن است.کاش میشد یک زمانی جلوی این فاجعه از دست دادن رو گرفت من بینهایت بینهایت بینهایت از از دست دادن عزیزانم میترسم.میترسم و توان مقابله با این حجمه‌ی درد را ندارم.

خدایا من هنوز جوانه‌ای هستم بی‌پناه و نازک و شکننده،پیوند مرا و ما را با عزیزانمان حفظ کن،محکم کن.آمین.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط بارانهای تبدار نظرات () |

Design By : Night Melody