باران های تبدار

باید سکوت کرد و سر تکان داد و رفت,جای ماندن نیست

فیزیک

خسته ام.اینهمه شب بیداری و مکافات و آخر هیچ.منو چه به هزارتا فرمول خشک و بی روح فیزیک منو چه به دردسرهای انتگرال گیری ریاضی که هیچ نقطه زندگیم تحت تاثیرش نیست،منو چه به خوندن و حفظ نشدن و نفهمیدن سینماتیک و دینامیک ذره
به خدا منو واسه اینا نساختن ذهن من پس میزنه همه این داده ها رو.حالا عزا باید بگیرم که چرا هرچی تونستم اِف مساوی اِم آ خوندم و اِم جی سینوس تتا رسم کردم غافل از اینکه قراره کلا دورانی بشم؛حرکت دایره‌ای و مرکز جرم و تکانه زاویه‌ای هیچ نقطه اشتراکی با هیچ نقطه ذهن من نداشتنو مجبورا باید که یک خط فرمز دور فیزیک این ترم بکشم.من واسه اینکار ساخته نشدم.

   + مریم ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

 

خاطره‌ها گم شدند
بین آنهمه
برگ شمعدانی
که روی زمین ریخته بود
من آب میدهم
گلدانهای سفالی خالی گِلی را.
شاید که آب
تازه کند
بوی تو را.

   + مریم ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

خانه من

دوست دارم صدای ضبط ماشین همینجوری بلند باشه و جاده تا آخر دنیا ادامه داشته باشه.دوست دارم قوامی تو ای پری کجایی روبخونه و سرم رو به گردنی صندلی فشار بدم و دست تو رو محکم تو دستم نگه  دارم.دوست دارم وقتی که داره همینجور بارون میباره نم نم رو شیشه ماشین و تو برف‌پاک‌کن رو نمیزنی تا تعداد قطره‌هاش بیشتر بشه.دوست دارم وقتی تو کافه سیکا پشت پیشخون رو صندلی بلند چوبی روبروت نشستم و یه قهوه غلیظو گرم میخورم و تو نگام میکنی همینجوری ساکت.دوست دارم وقتی  پیاده میشم زیر بارون سرمو از شیشه باز ماشین بکنم تو    و   بگم دوستِ دارم.
دوست دارم وقتی کنارم نشستی و یادته امروز پایان چله نشینی پارسال بوده.دوست دارم وقتی از کافه بیرون میام زیر بارون راه بریم و سوار ماشین نشیم دوست دارم بخار دم‌ نوش آویشن از روی فنجون سرامیکی سفید بلند میشه و صورتمو خیس میکنه
دوست دارم وقتی میگم امروز یه مناسبت دیگه هم داره و اونم تولد بارانهای تبداره و شب تولدش ببین چه بارونی میباره.دوست دارم اینجا رو اینجا که یکساله هست تو سخت ترین روزها و آرام‌ترینشون.یکساله شده وبلاگ من و تو شب تولدش بارون میباره.بارها تا عوض کردن اسمش و قالبش و حتی آدرسش پیش رفتم اما نشده و فعلنا که همینجوریه.اینجا بهترین بهونه شده واسه نوشتن که همیشه دوست‌داشتنی ترین و دوردست ترین آرزوی من بوده از کودکی تا الان.    

   + مریم ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٩
    پيام هاي ديگران ()

اشارات

آزادی همواره در دامن اسارت می‌زاید و در زنجیر رشد می‌کند و از ستم تغذیه می کند و با غضب بیدار می‌شود

محراب در لغت می‌دانی یعنی چه؟......."حرب"
یعنی صحنه جنگ،ناوردگاه
شگفتا!

به هر حال،یک انسان
اگر یک کتاب هم نباشد یک "کلمه" هست
و ناچار با کسی که معنی این کلمه را می‌داند
احساس یک پیوند غیبی می‌کند. 

دکتر علی شریعتی

   + مریم ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۸
    پيام هاي ديگران ()

امشب شب مهتابه

باید امشب را بنویسم باید امشب با همه خستگی بنویسم حتی اگه کلی کارِ نکرده داشته باشم که واجبه تا فردا صبح ساعت هشت قبل از رفتن به آرایشگاه انجام بشه بازهم باید بنویسم چون فقط همین امشب وقت دارم،فردا که بیاید روز دیگری است و سرنوشت دیگری.فردا هیاهوی زندگی جدیدی است.باید بنویسم که امشب  آخرین شب مجردی است بین ما که چهار نفربودیم و هستیم البته.ده سال است که چهار نفری باهمیم.حس عجیبی است که مثل یک گیاه در اولین برخورد رابطه را بکاری ریشه‌اش را و بعد مراقبتش کنی تا جوانه  و شکوفه و گل بدهد و قتی گل داد لذتش را ببری کیف کنی از داشتن این رابطه‌ی با ریشه حالا گیریم که گاهی این این گیاه خارهم داشته باشد و هردم به دست یکی از ما چهارتا رفته باشد حالا گیریم گاهی این رابطه به ریشه رسیده باشد و به انتها نزدیک شده باشد اما هرگزریشه‌کن نشده و باقی مانده.ده سال جلوی چشمم بود وقتی تو آن وسط می‌رقصیدی و گریه و خنده‌ات با هم بود،روز اول که نمیدانم چه مانتویی تنت بود و از بالای کوچه پایین می‌آمدی نمیدانستم ده سال بعدش ساعت ده و نیم شب از کوچه ای پایین می‌آیم که فردایش تو عروس اون کوچه و خونه ای.ده سال که با هم با دو فرهنگ دور از هم نشستیم و گفتیم و رفتیم. از شبهای احیا و مسجدهایش تا عروسی‌ها وصحبتهایش.از شبهای تا صبح بیدار ماندن تا هرروز دیدن و دیدن.خرید کردن و سینما رفتن و سفرنرفتن و حسرتش تا عکس های پی در پی گرفتن و نرفتن به آتلیه برای یک عکس چهار نفری.ازکلیبر و صعود به قلعه‌اش و گم شدن در جنگل تا نرفتن به کوه ودریغ یک جمعه صبح که با هم باشیم.از گریه‌های زمستان گذشته من در آغوش تو تا گریه های پاییز امسال تو در آغوش من.از تولدها و هدیه‌هایش تا عید نوروزو دردسرهایش.ده سال رفتارهای متفاوت قانونها و باورهای مختلف که در کنار هم سپری شدند وحالا بازهم به آخرین بزنگاه رسیده است. ازدواج ازدواج که اولین قانونش گسستگی است هرچند به ریشه نرسد اما باز هم رابطه هایی گسسته میشوند تا پیوندی شکل بگیرد و تو در آستانه این پیوندی.امشب حس عجیبی دارم وقتی تو را در لباس سفیدت میبینم که میچرخی.دگر حالا هر اتفاقی که بیفتد اول کس دیگری هست که باید بداند حالا هرجا که بخواهیم برویم کس دیگری هست و حالا بازهم ما دیگر چهار نفر تنها نیستیم.نمیدانم کدام کلمه را میشود برای جایگزین کردن روابطمان انتخاب کرد مثل دوستهای صمیمی مثل دختر خاله های نزدیک یا مثل خواهرهای جدا نشدنی نمیدانم فقط این را خوب میدانم زمانیکه سرنوشت ما را به این نقطه کشاند خدا خوب میدانست که چطور چهار نفر را درکنار هم قرار دهد که نه غربت سخت باشد نه تنهایی.
عروس امشب تویی و بهترینها برایت آرزو میشود ما هرنسبتی که با هم داشته باشیم امشب باید که بغض کنیم باید که بخندیم کِل بکشیم و نذاریم که اشکمان دربیاید باید که صبور باشیم و حرف و حدیثها را نشنیده بگیریم باید که با تو برقصیم از تو با تو عکس بیندازیم باید که تو رو در لباس سفید عروسی پر از نقل و نبات کنیم باید که بچرخیم و بچرخیم و بچرخیم دورو برتوباید که ما سه تا در کنار تو باشیم.آرزوها زیاد است و من دوست دارم برایت آرزو کنم که همراهی نجیب و نیک رفتار و وفادار با تو تا آخرعمر هزاران شب را به هزاران صبح برساند.  

   + مریم ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

قرار بود؟؟؟

قرار نبود اینجا باشم قرار نبود اینجوری بشه قرار نبود بین آدمایی باشم که نمیشناسمشون قرار نبود با کسانی باشم که نمیشناسنم قرار نبود اینجوری اینجا باشم قرار نبود قرار نبود برام مهم بشن‌آدما و اشیایی که مهم نبودن قرار نبود اینقدر پیچیده بشم مثل یه کلاف،سرم گره خورده باشه بین هزاران تضاد.قرار نبود بازی داده بشم قرار نبود با کسی بازی کنم قرار نبود بین روزها و شبهایم حسادت و بخل و کینه رفت و آمد کنن قرار نبود اصلا نا‌امید بشم ببّرم کم بیارم قرار نبود دست و پا بزنم قرار نبود بین بیست‌تا بیست و هفت سالگی‌ام دو دنیا فاصله باشه قرار نبود گم بشم گم بشم گم بشم قرار نبود ایجا باشم قرار نبود اینجایی که هستم باشم قرار نبود اینی باشم که هستم بین چهارملیون و زندگی مردد شوم قرار نبود از سادگی به سکه برسم قرار نبود دل بشکنم قرار نبود دلم شکسته بشه قرار نبود درست در نقطه‌ی اوج پروبالم شکسته بشه قرار نبود خل خل بازیهام دلشوره‌هام نگرانیهام حتی برای کارد و چنگال جاظرفی تموم بشه قرار نبود وقتی می دیدم استکان و بشقابها واسه کنار هم موندنِ تا صبح خواهش میکنن ازم تا جاشونو مرتب کنم_مرتب میکردم_الان بی‌خیال ازکنارشون بگذرم قرار نبود اینقدر ازدوستام بی‌خبر باشم قرار نبود بی‌شعر بی کتاب بی آواز و صدا مچاله بشم قرار نبود ازعمق این اندازه به سطح سقوط کنم سقوط معکوس  قرار نبود سکوتم مایه‌‌ی اذیت و آزار بشه قرار نبود بین آوار کلمه‌ها و جملات به معنای واقعی کلمه دفن بشم قرار نبود قرار نبود به خدا قرار نبود اینهمه بی عشق باشم و ایمانم ایمانم ایمانم یقینم اعتقادم باورم...قرار نبود پیله‌ی تنهایی وخلوتم بشه دخمه‌ی حرص وفشار مداومی که نفسم رو بگیره قرار نبود پای وراجی‌های خاله زنکی وقت وقت وقت بذارم قرار نبود من بی خدایم باشم قرار نبود سخت بگیره این دنیا قرار نبود اینی باشم که هستم قرار نبود یادم نباشه آخرین دلخوش خندیدنم کی بوده قرار نبود با غم وغصه و دلگیری و ناراحتی  عروسک بازی کنم قرار نبود به خاطر ارزشهای ساخته‌شده‌ام روزی پشیمان بشم قرار نبود دلتنگیها و گریه‌های شبانه ام به خاطر شکایت  از زمین و زمان باشه نه به خاطرِ....قرار نبود به خدا قرار نبود نا نداشته باشم واسه درددل گوش کردن واسه سنگ صبور بودن قرار نبود روزی هزار بار بخوام که نباشم قرار نبود نامهربانی کنم قرار نبود مرزباریک بین  رفتار‌ها و احساساتم مثل یه طناب در آستانه پاره شدن باشه قرار نبود اینقدر شاکی باشم قرار نبود کم باشم قرار نبود با افسردگی و بیکاری و تنبلی نسبت داشته باشم قرار نبود همه دقیقه ‌هام با حرف وحرف و حرف بگذره و خبری از عمل نباشه اصلا قرار نبود من اینی که هستم اینجا اینجوری باشم‌قرار نبود قدرتم توانم اراده‌ام‌‌واسه بلند شدن و از نو شروع کردن تحلیل رفته باشه قرار نبود هرگز قرار نبود هرگز

خدا کند ریشه‌های من به اندازه همه این قرار نبود ها محکم باشن.   

   + مریم ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

اقیانوس زنده

همین که هوا گرگ و میش میشود چه دم صبحی باشد و چه دم غروبی سایه‌ی دیگری بر روی این اقیانوس می‌افتد انگار نه انگار همین نیم ساعت بعد یا تو بگو اگر غروب باشد یک ساعت قبل زنده بود و موج موج بود که روی هم قطار میشدند.پنداری میشود یک دیو خشمگین‌که منتظر است کوچکترین اشتباه را مرتکب بشی و بلعیده شدنت را امضاکنی کمین میکند،این‌اقیانوس به‌ظاهر آرام_که‌درخواب فرو رفته است‌ یادر تدارک ‌خوابیدن‌است_ تا تو پایت را بگذاری و بیگدار به‌‌ آب بزنی،مخصوصا که ندانی فوت‌و فن این لحظات را،آشنا نباشی که باید چه کرد و چه نکرد،مخصوصا که ترسو باشی کمی،مخصوصا که اعتماد به نفستو کلاً گرفته باشند و توی‌گوشت خوانده باشند اقیانوس است گرگ است ترس دارد با همه زیبایی‌ روی دیگری دارد.همیشه زیبارویان دو رو دارند.روی دیگری که پنهان است.این اقیانوس زنده‌ی زیبارویی که میتواند امن و دنج و راحت باشد در عین حال ترسناک و مخوف و تاریک و بی‌رحم است همین پایتخت ایران زمین تهران بزرگ است.دم صبحی که هنوز هوا تاریک است ترس و نگرانی و وحشت موج میزند آدمهایش کمتر بیدارن وکمتر قابل اعتمادتر،سرسخت‌تر و از کم‌خوابی عصبانی‌،و گرگهایش بیشتر بیدار و در کمین شکار،اما درست وقتیکه آفتاب طلوع میکند و اول از همه البرز روشن میشود زندگی است که جاری میشود.آدمها راه میروند و راه میروند و به هم برخورد میکنند تنه میزنند سلام احوال‌پرسی میکنند مهربان میشوند کمکت میکنند حالا آدمهان که بیدارن و مترصد بهتر بودن.ترس کمتر است و اعتمادت بیشترو باز که آسمان گرگ و میش میشود تاریکی سایه می‌اندازد باز این شهر زیبای فریبنده خودنمایی میکند اما در پشت این تلالوی بی‌نظیر چراغها که تا آخرین نقطه دید صف کشیده اند تنها نمی‌توان بود وحشتی و اظطرابی موج میزند و اقیانوس زنده به‌‌ظاهر ‌به خواب میرود ولی اگر ناشی باشی قورتت میدهد بی‌آنکه حتی چراغی خاموش شود.با همه‌ی اینها تهران همیشه تهران است،و رویای بسیاری از کسان.چه آنها که قلبا دوستش دارند و با همه سختی‌هایش کنار می‌آیند،چه برای آنها که تنها به لطف داشتن کافه‌های دنج و مرکز خریدهای بی‌پایان و پارک‌های بازی‌اش به همین مزایا دلخوش میشوند،چه برای آنها که مجبورند در آن زندگی کنن و دلبستگی به‌آن ندارند و چه برای آنها که تهران معنای خود زندگی آست و آموزگار بزرگی برایشان است و با جان و دل از نفس کشیدن در هوای ناپاکش لذت میبرند و البته که من با همه ترس دم صبحم در تهران بزرگ باز هم دوستش دارم.    

   + مریم ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٤
    پيام هاي ديگران ()

فی حقیقت عشق_ باب اول

عشق زلیخا را جواب داد که "من از بیت المقدسم،از محله‌ی روح‌آباد،از درب حُسن. خانه‌ای در همسایگی حزن دارم. پیشه‌ی من سیاحت است. صوفی مجردم.چون در عرب باشم عشقم خوانند و چون در عجم در‌آیم،مهرم خوانند.در آسمان به خرد مشهورم و در زمین به انیس معروفم.اگرچه دیرینه‌ام هنوز جوانم و اگرچه بی‌برگم از خاندان بزرگم"....
بدان که از جمله نامهای حُسن یکی"جمال" است و یکی‌"کمال" و هرچه موجودند،از روحانی و جسمانی،طالب کمالند و هیچکس نبینی که اورا به جمال میلی نباشد.چون نیک اندیشه کنی همه طالب حُسن‌اند و در آن می‌کوشند که خود را به حُسن رسانند.و به حُسن_که مطلوب همه است_دشوار می‌توان رسیدن.زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود الاّ به واسطه‌ی عشق. و عشق هرکسی را به خود راه ندهد. و به همه جایی ماوا نکند و به هر دیده روی ننماید و اگر وقتی‌ نشانِ کسی یابد که مستحقِّ‌ آن سعادت بُود،حُزن را بفرستد _که وکیل در است_تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد.و درآمدنِ سلیمانِ عشق خبر کند،تا مورچگانِ حواسِ ظاهر و باطن هر یکی به جای خود قرار گیرند و از صدمه لشگر عشق به سلامت بمانندو اختلالی به دِماغ راه نیابد و آنگه عشق باید پیرامُن خانه بگردد و تماشای همه بکند و در حجره‌ی دل فرود آید.بعضی را خراب کند و بعضی را عمارت کند و کار از آن شیوه‌ی اول بگرداند و روزی چند در این شغل به سر بـرد،پس قصد درگاه حُسن کند. و چون معلوم شد که عشق است که طالب را به مطلوب میرساند،جهد باید کردن که خود را مستعّد آن گرداند که عشق را بداند و منازل و مراتبِ عاشقان بشناسد و خود را به عشق تسلیم کند و بعد از آن عجایب ببیند.محبت چون به غایت رسد آن را "عشق" خوانند.و عشق خاصتر از محبت است،زیرا که همه عشقی محبت باشد،اما همه محبتی عشق نباشد و محبت خاصتر از معرفت است که همه محبتی معرفت باشد اما همه معرفتی محبت نباشد.و از معرفت دو چیزِ متقابل تولد کند که آن‌را "محبت"و "عداوت"خوانند.زیرا که معرفت یا به چیزی خواهد بودن مناسب و ملایم_جسمانی یا روحانی_که آن‌را"خیر محض"خوانند و نفسِ انسان طالب آن است و خواهد که خود را به آنجا رساند و کمال حاصل کند یا به چیزی خواهد بودن که نه ملایم بود نه مناسب_خواه جسمانی و خواه روحانی_که آن‌را"شرّ محض"خوانند و "نقص مطلق"خوانند.و نفس انسان دائماً از آنجا میگریزد و او را نفرتی طبیعی حاصل می‌آید.و از اول محبت خیزد و از دوم عداوت.
پس اول پایه معرفت است و دوم پایه محبت و سیُم پایه عشق.و به عالمِ عشق_ که بالای همه است_ نتوان رسیدن، تا از معرفت و محبت دو پایه‌ی نردبان نسازد. و همچنان که عالم عشق منتهای عالم معرفت و محبت است.

شیخ اشراق_شهاب‌الدین یحیای سهروردی
ویرایش متن:جعفر مدرس صادقی

   + مریم ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٤
    پيام هاي ديگران ()